پناه دلتنگی...

کشیدن بار دوری از یه دوست صمیمی،

اصلا نمی فهمیدم روز و شبم چجوری میگذره، در وضع نامساعدی بودم و نمی تونستم یه سرماخوردگی ساده رو کنترل کنم. به محض اینکه از یه مشکلی راحت میشدم به اتفاق دیگه و ....

دلم خیلی تنگ میشد و گاهی برام قابل تحمل نبود. یادم افتاده بود به دنبالر، به یادگار دوست.

دیگه راهم رو پیدا کرده بودم. وقتی خیلی حیرون بودم و بی قرار، اگر چیزی به ذهنم میرسید فریادش می کردم و به دنبالر می فرستادمش تا اینجوری یه کم دلم آروم بشه.

اگرچه به نظر نمیرسید او بخونه و حتی خودم هم زیاد حوصله رفتن به سایتشون رو نداشتم، ولی راه خوبی بود و انگار دنبالر شده بود پناه دلتنگی و فریادهای نهان در گلوی من ...

امروز که به دنبالر سر زدم دیدم بیشتر ارسالی های پیامکهام حتی از قبل، برای او بوده. کاش از همه احساسها و از همه خاطرات میشد یه نسخه، یه جایی نگه داشت...

/ 0 نظر / 4 بازدید