نقطه آخر

انگارمجبورش کرده بودم منو دوس داشته باشه... دوهفته پیش بهم گفته بود "کاش دوست نداشتم' واین یغنی اجبار,یعنی دوس داشتنی که ازسرعقل نیست,یغنی تغییرماهیت دوس داشتنش... دیگه نمیخوام مجبورش کنم.. 10 روزپیش به خاطراو تمام غرورموشکستم وزیرپام گذاشتم وامروزاوبخاطرغرورش دوستیموزیرپاگذاشت...
یادمه روزایی بودکه حالم گرفته بود ومیرفتم اداره.. تامنومیدیدمیفهمیدکه ناراحتم اماهیچوقت نمیتونستم دراوج ناراحتی حرف بزنم براش وباملاحظه بهم سرمیزدواینقدربه تدریج دلجویی میکردتاکم کم آروم میشدم.گاهی هم که نار احتیم ادامه پیدامیکرد بعد ازساعت اداری منوسوارماشینش میکردو اینقدردورمیزداینورواونورشهر تا اشکم تموم و دلم آرومترمیشد و تازه شروع میکردم به درددل باهاش تا منو میرسوند خونه وحالم عوض شده بود....امروزم مثل یکی از همون روزا بود واز ناراحتی حوصله نوشتن نداشتم و او مدام ازم میپرسید چرا حوصله ندارم? ومن توان جواب دادن نداشتم
تااینکه دیگه بهم گفت که استراحت کنم منم کاملامثل یه محاوره معمولی ازش خواستم که او هم به جلسه ش رسیدگی کنه و درجواب این سوال که "یادت هست که دوست دارم?" درست مثل یه محاوره دوستانه توی راهرو دم در اتاقش,همونطور که بارها هم اتفاق افتاده بود, گفتم " ای بابا!" ,ولی او مثل اینکه منتظرباشه عصبانی شد وامواج خشم و نفرتش رو نثارم کرد وبااینکه برای بالانگرفتن بحث گفتم که چیزی نمیگم او با مواضع جدی از اجبار  در دوستیش گفت وگفت که دیگه رفیقم نیست... وبااینکه فورا ازش دلجویی وعذرخواهی کردم وبراش توضیح دادم که برداشتش اشتباه بوده,امااو حکمش
روصادرکرده بودودلموباتیرهای خشم ونفرتش تیربارون کرد. اینقدر نفرت از حرفاش میبارید که دیگه به اینجاهم سرنخواهد زد وبخاطر همینم درددلمو اینجا مینویسم.اینجا یعنی خونه تنهایی دلم...
به زودی مدت مرخصیم هم اگر خدا بخواد طولانی میشه و به اندازه کافی زمان داره برای فراموش کردنم....
جالب اینجاست که این خونه هم یادگار روزهاییه که او منو تنها گذاشته بود... بااین تفاوت که این بار به دلیل خبر داشتن از سابقه ی نوشتنم به اینجا سر نخواهد زد ومن هم کلمه عبور جدیدی برای نوشته هام خواهم گذاشت.......
دیگه حاضرنیستم دوست داشتنم رو بهش تحمیل کنم و اون چیزی که تو قلبمه برای خودم محفوظ خواهد موند ...

/ 0 نظر / 2 بازدید