چقدسوت وکوره اینجا...

چقدسوت وکوره اینجا...,

انگارخودمم وخودم.خوش بحال آوامهروبقیه...

مدام به خودم نهیب می زنم که دیگه نباید منتظرت باشم، نباید بنویسم و نباید ذهنتو مشغول خودم کنم... باید برم پی کارم... هر لحظه میگم دیگه عمرم تو زندگی تو به پایان رسیده و عشق و دوست داشتنی دیگه از من باقی نمونده... اما چیزی نمیگذره که دلم دوباره بی تاب میشه و عین درمونده ها که جایی جز اینجا نداره به اینجا سر میزنم و همون جای خالی و تنهایی رو می بینم....

دیروز از بیخبری با خودم فکر می کردم شاید این دفه دیگه دست زدی به قرآن که دیگه حتی خوابم هم نبینی! اما دلم شورتو میزد، یادم افتاده بود به حرف پریروزت که آرزو کرده بودی میفتادی تو بیمارستان، یادم افتاده بود به یه زمانی که صبر بابام لبریز شده بود برای اولین بار و ... از دعای مردای صبور و دل گرفتنشون میترسم ... عین مستاصلها و بیچاره ها رفتم توی پنل اپیلو و با خدا خدا یه اسمس برات فرستادم. با خودم فکر میکردم اگر 1 بفرستی معنیش اینه که هستی و خوبی و من نباید باشم. و مهم بودنته و خوب بودنت و من مهم نیستم... که یدفه زنگ زدی و از جا پریدم... داشتم به موبایلم التماس میکردم که زنگ زدی...

دیشب آخر شب به حساب حرف اون شبت که گفتی آخر شب پست میذاری منتظر بودم، انگار یه ندایی در وجودم بهم خبر داده بود...ودرست بود. همون موقع نوشته ت رو دیدم. اولش دچار توهم شدم و یه حسی خوشحالم کرده بود... خوشحال بودم به خاطر همه ی همراهی هام... اما گاهی هم بهخودم نهیب می زدم چه ربطی به تو داره که خوشحالی! یادم افتاده بود به بارها که خودم همین شعر رو برای تو نوشته بودم... تا اینکه ظهر مطمئن شدم که به قول خودت برای خوشایندشون گذاشتی توی سایت...

حتما امروزم برات حسابی نظر خصوصی فرستادن و ... خلاصه احساس می کنم اونجا خصوصی تر از اینه که جای من باشه...

امشب کلی گریه کردم و از خودم به خدا شکایت کردم... از دلم... از اینکه...

بارها به خدا التماس می کنم که دیگه به من فراموشی بده تا این همه برات دردسر نباشم و این همه با آه و ناله های دلتنگیم دلتو آشوب نکنم و بری دنبال زندگیت اما امان از این دل که دیوونه شده....رفتم توی یه جای سوت و کور می نویسم تا دلم آروم بشه و کاری به کارت نداشته باشم اما بعضی وقتا دیگه می خوام بمیرم... امشب یادم به سال 90 افتاده بود.. چقدر زجر کشیدم تا عادت کردم به نبودنتووو آسمون و زمین رو به هم دوختم، از شهید شیرعلی سلطانی گرفته تا بالا و بالاتر به همه پناه بردم تا اشکمو قبول کنن و دلمو آروم و ... و تو برگشتی... با خودم فکر کردم ای کاش برای همیشه رفته بودی دنبال زندگیت و من، این زنِ بی ارزش رو تو زندگیت راه نداده بودی تا حالا اینقدر اسیر و گرفتار نشی....می دونم دوسم داری ...اما ای کاش نبودم...این زندگی همه چیز منو ازم گرفت... خسر الدنیا و الاخره... تنها دلخوشیم شغلم بود که دیگه اونجا هم دلمو مبلرزونه که هر لحظه ممکنه بیان رو سر تو و وسایلتو تفتیش کنن و دلتو بلرزونن و منم زیر این بار خورد بشم... دیگه نه عقلی دارم نه دلی... نه دنیایی نه آخرتی...

و گاهی چقدر احساس حقارت می کنم... حقارتی که حاصل این زندگیه که ...

دیروز یک گیگ اینترنت خریدم تو عالم بی پولی و امروز تموم شد بس که پای سه تا سیستم مدام رفرش کردم و رفرش کردم و رفرش کردم...هی مینویسم و مینویسم و ... و حتی نباید انتظار جواب هم داشته باشم...

دلم گرفته و دیگه نمی تونم بنویسم...

فقط میدونم که دلم خیلی تنگه و بیراه موندم. فقط میدونم که حق نداشتم عاشق بشم و شدم. فقط میدونم که حالا باید تاوان عاشق شدنی رو بدم که حق من نبوده...

......

/ 0 نظر / 6 بازدید