بدون شرح...

"اومدنم به این خونه ی جدید وبلاگی برای این بود که فریادهامو به راحتی اینجا هوار بکشم و دلتنگی ها و خستگی هامو سرش خالی کنم بدون واهمه از اینکه نوشته هام کسی رو دلخور کنه یا احساسات کسی رو برانگیزه یا دل کسی رو از زندگیش دور کنه... یه خلوتگاه غریبانه...

اما حالا که دو سه روز گذشته، بی نهایت احساس غربت میکنم اینجا ... :(((

قبلا که توی پرشن بلاگ می نوشتم وقتی وبلاگم رو بروز می کردم اگر هم به هیچکی نمی گفتم، باز هم میرفت تو لیست وبلاگ های بروز شده صفحه اول سایت و غریبه ها به اونجا سر میزدن و دیدگاه میذاشتن اما اینجا غریبانه تر از این حرفاست و هیچکس نیست...

احساس تنهایی می کنم و این احساس آزارم میده...

امروز به امید گفتم که دارم می نویسم و گفتم که نمی خوام آدرسشو بهش بدم. او هم گفت که با اینکه دوس داره بدونه و ببینه اما خوبه که راحت باشم....

یه ندایی در وجودم فریاد میزنه که هدایتش کنم به اینجا ولی نمی خوام بیشتر از این ذهنشو مشغول خودم کنم... قبلا یه بار این اتفاق افتاده و هنوز یادمه که چقدر شکه شده بود و چقدر هیجان زده... البته اون بار من واقعا نمی خواستم چیزی رو بهش نشون بدم و من فقط و فقط برای دل خودم نوشته بودم...

از وقتی امید رفته شام تار جای روشنایی روز رو گرفته و من غرق سیاهی شبم...

یعنی میشه خورشید دوباره طلوع کنه و من رنگ سحر رو ببینم؟..."

برگرفته از del........blog.ir

/ 0 نظر / 4 بازدید