قصه دوست داشتن

بطور معمول، هرکدوم از ما توی زندگیمون، در درجه اول پدر و مادرمون رو دوست داریم  و گاهی این دوست داشتن و دوستی، اونقدر عمیق و جدایی ناپذیره که به قول معروف، جونمون به جونشون بسته شده، در کنار اونها ممکنه خواهر یا برادرهایی نیز داشته باشیم که اونها رو هم با درجات متفاوت دوست داشته باشیم، من در مقام دختر خانواده پدرم، مادرم، برادر و خواهرانم رو دوست دارم، گاهی ممکنه محبت پدر و دختر فراتر از محبت مادر و دختر باشه و همینطور در مورد محبت بین مادر و پسر توی خانواده. اینها کاملا طبیعیه و هیچ کس نمیتونه مانع از این محبت قلبی و عشق و عاطفه خانوادگی باشه.

در کنار اونها، هرکسی در جامعه، دوستانی برای خودش انتخاب می کنه، در محیط مدرسه، محیط کار، همسایه، فامیل و ... که این دوستیها، گاهی فراتر از رابطه خانوادگی میره.

خیلی وقتا ما با دوستانمون راحت تر از خانواده صحبت میکنیم و ارتباط صمیمانه تری با اونها برقرار می کنیم و یک دلیلش میتونه این باشه که اعضای خانواده نسبت به هم حساسیت عاطفی بالاتری دارند و در نتیجه، مثلا دردل کردن با اونها، میتونه موجب ناراحتی و یا نگرانی اونها بشه و در مراتب بدتر حتی ممکنه واکنشهایی غیر منطقی و کاملا احساساتی از اونها دریافت کنیم.

 

به هر حال همه این نوع دوستیها کاملا عادی و طبیعیه و تنها زمانی غیرعادی خواهد شد که توی جامعه دوستانی انتخاب کنیم که بسته به میزان دوستی، به لحاظ فرهنگی و خانوادگی مناسب نباشند.

 

پس از ازدواج هم، همسر، به عنوان یه دوست در کنار انسان قرار می گیره، یعنی حداقل این انتظار برای طرفین وجود داره.

بنابراین همه ما پدر و مادرمون رو دوست داریم، خواهر و برادرمون رو دوست داریم و همسر و فرزندانمون رو هم دوست داریم. و همه این دوست داشتن ها با تمام وجود و با جان و دله.

اما نکته مهمی که اینجا هست و من میخوام بهش اشاره کنم اینه که با اینکه همه اینها دوست داشتنه، اما نوع این دوست داشتن ها متفاوته و هرکدام جایگاه خودش رو داره. شاید بهتره این مثال رو بزنم که من به عنوان یه زن همسرم رو دوست دارم و بهش عشق می ورزم، در کنار او پسرم رو هم دوست دارم، اونقدر که اگر تار مویی از سرش کم بشه، از وجود من کم شده، از طرف دیگه پدرم رو اونقدر دوست دارم که نبودش منو مثل شمع آب کرده و جونم رو براش گذاشتم کف دستم. و همینطور داداش های عزیزم رو هم بینهایت دوست دارم. هدفم از این مثال اینه که همه ما دوستانی از جنس مخالف داریم بدون اینکه این دوستیها تداخلی با هم داشته باشن، هر نوع دوستی، شان و جایگاه خاص خودش رو داره، حتی در کنار همه اینها ممکنه ما محیط کار، با همکارانمون، جدا از بحث نوع  و جنسیت، یک ارتباط دوستانه کاملا رسمی هم داشته باشم و این دوستی هم قطعا جایگاه و شان خاص خودش رو داره. متاسفانه در جامعه ما وضعیت به صورتی شده که اگر در مورد نوع مخالف اسمی از دوستی برده بشه، اولین ذهنیت به سمت جنبه های خاصی میره که در شان مسائل انسانی نیست، گویی پاک بودن و این گونه دوستی در تناقض با یکدیگرند! در حالیکه واقعیت به گونه دیگری است.

 

ای کاش درک ما از اطرافیان، و از مسائل اجتماعی آنقدر بالا بود که بفهمیم انسانهایی هم در اطراف ما هستند که پاک زیسته اند و نهایت توانشان را نیز برای پاک زیستن صرف خواهند کرد، آن روز است که هرگز آبروی ارزشمند انسان های اطرافمان را به ظن و گمان خویش آلوده نخواهیم کرد...

/ 0 نظر / 7 بازدید